لطیفه های آموزنده از تاریخ - سؤالات متن درس 1 تا 5 تاریخ پایه دوم راهنمایی
بازی با تسبیح:
روزی سید جمال الدین اسد آبادی در حضور سلطان عبدالحمید، پادشاه عثمانی نشسته بود و با دانههای تسبیح خود بازی میكرد.
وقتی از محضر سلطان خارج شد درباریان به او گفتند: چرا در حضور سلطان با تسبیح بازی میكردی؟
سید با نهایت بیاعتنایی گفت: چطور به كسانی كه با سرنوشت میلیونها نفر بازی میكنند و به افراد نالایق مقام و طلا میبخشند، مردان با استعداد و آزادگان را به بند میكشند و در زندان میاندازند و از زشتكاریهای خود شرم و پروا ندارند حرفی نمیزنید اما به سید جمال الدین حق نمیدهید كه با تسبیح خود بازی كند؟
********************
مزاح پیامبر و علی ـ علیهما السّلام ـ
روزی حضرت رسول ـ صلّی الله علیه و آله ـ با امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ نشسته بودند و با یكدیگر خرما میخوردند، هر خرما كه آن حضرت میخورد به دور از چشم حضرت امیر ـ علیه السّلام ـ دانه آن را نزد او میگذارد. وقتی خرماها تمام شد هستههای او بیشتر شده بود و در نزد آن حضرت هیچ هستهای نبود. پس پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ به شوخی فرمود: هركس هسته خرمای بیشتری نزد او جمع شده باشد پرخور است. حضرت امیر ـ علیه السّلامـ در جواب گفت: هر كه خرما را با هسته خورده باشد پرخور است!
*******************
خونسردی :
همسر یكی از حكیمان و فرزانگان با او به جدال پرداخت. زن ناسزا میگفت. اما فیلسوف سكوت اختیار كرده بود و زن همزمان با جدال با شوهر به شستن لباس مشغول بود و فیلسوف مشغول مطالعه بود.ناگهان خشم زن بالا گرفت و آبهای چركین را كه در طشت لباسشوئی بود بر سر او ریخت و كتاب و لباس و سر و صورت فیلسوف را خیس كرد.
حكیم سر از كتاب برداشت و خطاب به زن گفت: تا به حال مثل ابر، رعد و برق میزدی اكنون باران باراندی!
*******************
دعاي زيركانه
روزي رضا خان با وزراي خود به رامسر رفته بود.او ميخواست چهره مذهبي خود را به مردم بنماياند از اين رو به مجلس روضهاي كه در مسجد بود وارد شد.
سخنران (آقاي حبيبي قاسم آبادي) كه چشمش به رضاخان افتاد با صداي بلند گفت:بارخدايا! بارالها!شاهنشاه ايران و كابينهاش را از بهشت نجات عنايت فرما! رضا خان و ديگر وزرا بدون اين كه متوجه دعا شوند با صداي بلند آمين گفتند!
*******************
جاه طلبي يعقوب ليث:
پيش از آنكه بعقوب ليث به پادشاهي برسد روزي با جوانان در جايي نشسته بود. پيري از اقوام او به آنها رسيد و گفت: اي يعقوب! تو جواني زيبا، رسيده و كاملي هستي مهريهاي مهيا كن تا همسري از اقوام براي تو خواستگاري كنم.
يعقوب گفت: اي پدر! آن عروسي كه من ميخواهم مهريهاش را هم آماده كردهام. پيرمرد: مهريهاش چيست؟ يعقوب شمشيري از نيام بركشيد و گفت: من ممالك شرق و غرب را خواستگاري كردهام و مهريه آن اين شمشير است.
*******************
حكيم و پيرزن
پيرزني از بوذرجمهر چند سؤال كرد كه در بيشتر آنها گفت: نميدانم. پيرزن گفت: هر ساله به خاطر علمي كه داري از پادشاه حقوق ميگيري و من هر چه از تو ميپرسم جواب ميدهي نميدانم. پس چگونه اين حقوق را بر خود حلال ميكني؟ حكيم در جواب گفت: اي مادر من! آنچه ميگيرم در برابر دانستنيهاي خود ميگيرم. اگر در برابر ندانستنيهاي خود گيرم، زرهاي عالم به آن كفاف نخواهد داد.
*******************
كسي را متهم نكنيد:
روزي بينوايي به در خانة عالم جليل القدر آية الله شيخ زينالعابدين مازندراني رفت و از او درخواست كرد.
شيخ كه پولي نداشت كه به او بدهد، باديه مسي منزل را برداشت و به او داد و گفت: اين ظرف مسي را بفروش و پول آن را بردار.
دو سه روز بعد كه اهل منزل متوجه شدند كه باديه نيست فرياد كردند كه ظرف مسي را دزد برده است. صداي آنان در كتابخانه به گوش شيخ رسيد. فرياد زد كسي را متهم نكنيد باديه را من بردهام!
*******************
زهد به آخرت:
روزي نادرشاه افشار باسيد هاشم خاركن روحاني مقيم نجف ملاقات كرد .لقب خاركن براي سيد هاشم به خاطر اين بود كه با خاركني زندگي خود را تأمين ميكرد. نادرشاه به سيد هاشم رو كرد و گفت: شما واقعاً همت كردهايد كه از دنيا گذشتهايد! سيد هاشم با همان سادگي و روحانيت خود گفت: برعكس شما همت كردهايد كه از آخرت گذشتهايد!
لطفا برای دریافت سؤالات متن درس 1 تا 5 تاریخ پایه دوم راهنمایی به ادامه مطلب مراجعه کنید ![]()
سلام بر شما دوست عزيز که لطف فرموديد و به وبلاگ شخصي من مراجعه کرديد.